من آرزوهای بی رنگی دارم
ساده ی ساده
بدون رنگی از هزار رنگ زندگی
آرزوهایم آن قدر کوچکند
که در میان آن همه فواره های آرزو
گم شدند
و من
سالهاست در پی آنها می دوم....
شرمنده ام از حقارت آرزوهایم............
این روزها ، قلم جور تنهایی ام را می کشد....
من از خوش باوری اینجا
محبت جست و جو کردم....................
من از خوش باوری اینجا ....
محبت جست و جو کردم.....
نفست توی قفسه سینه ات گرده بخوره و بالا نیاد...
چه سخته تو چشم هرکی نگاه می کنی غریبه....
چه سخته هرچی دستات رو دراز می کنی تا کسی بگیردشون اما ....
دستات توی هوا سرد و معلق می مونن....
چه سخته خدا رو صدا کنی و حس کنی نمی شنوه....
چه سخته خودت رو صدا کنی و بازم نشنوی ....
چه سخته که زندگی بهت سخت بگیره....
مدتهاست زندگی بهم سخت گرفته....
چه سخته ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعتها سخت بگذرن....
دلم خیلی گرفته
با دلی شکسته برگشتم
تا دلتنگی هامو بازم تو این صفحه سفید خالی کنم
برگشتم ..... بپذیرم....
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دکتر شریعتی
اما .............
آیا گرما و سرور حاصل از عشق و محبت ارزش پذیرش خطرهای احتمالی را ندارد؟؟؟؟؟؟؟
بیزارم از این تعطیلاتی که حسی جز پوچی برام نداره.....
از کشتن لحظه ها برای اینکه امروز رو زوتر به فردا برسونم ، خسته شدم....
ای کاش....
ای کاش.....
ای کاش.....
به خودم که میام همه لحظه هام پر شدن از حسرت گذشته و حال و آینده.....
من هیچ وقت خواسته های زیادی نداشتم از این دنیا .....
چرا این همه ازم دورن آرزوهای کوچیکم...
کاش اونایی که دوسشون دارم و دوستم دارن می فهمیدن با نگرانی هاشون چطور لحظه های فشنگ زندگیم رو سیاه می کنن...
نمی خوام به فردا فکر کنم....
نمی خوام به فردا فکر کنم....
این بار تصمیم دارم توی همین لحظه زندگی کنم و
فردا رو به فردا بسپارم....
شاید خدا انقدر محکم دستامو گرفت که سیلی روزگار دیگه زمینم نزد و کمرمو تا نکرد....
نمی خوام به رفتنی ها فکر کنم که رفتنی بالاخره یه روزی میره....
اون وقت من می مونم و خدا و دستای مهربونش که نمی ذاره بشکنم...
خدای مهربونم چه قدر دلم می خواد یه دله سیر توی آغوشت گریه کنم واسه گذشته و حال و آینده....
ذهنم انقدر مغشوش و بهم ریخته است که هر چی می نویسم اگر ضد و نقیض هم باشن تراوشات یه روحه پر از دغدغه است....
از زمانی که زن بودنم را احساس کردم ، دوری از مردها را در گوشم زمزمه کردند...
موجوداتی که اگر به آنها نزدیک میشدم حتما از من سوءاستفاده می کردند....
دوست پسر .... یعنی بزرگترین گناه زندگی...
عشق .... کلمه ای ممنوع بود که باید از آن حذر می کردم....
20 ساله بودم که احساس جدیدی در وجودم شکل گرفت
همان احساس ممنوع ...
چه قدر احساس گناه می کردم...
هر شب از خدا می خواستم تا گناهان مرا ببخشد...
در نهایت این عشق ممنوع ، فاش شد ...
گناهی نابخشودنی .... اگر با پسر دوست شدی باید باتو اذدواج کند در غیر این صورت از تو سوءاستفاده کرده... وقتی به اون روزها فکر می کنم می بینم چه قدر با این طرز تفکر حس تلخ گناهی نا بخشودنی و احساس عذاب وجدان را به من تزریق می کردند.... واقعا خدا مرا نمی بخشید .... من فقط دچار احساسی شده بودم که خالقم در وجودم نهاده بود و همه با خشم از من می خواستند سرکوبش کنم ....
آن روزها گذشت .... این تلقین در ذهن من جای گرفت .... عشق ممنوع... مگر آنکه از فیلتر خانواده ام
گذر کنند....
من اما نمی توانستم این حس کنجکاوی را سرکوب کنم .... انگار عاشق عاشق شدن بودم و ایمان دارم که این حس به خاطر این بود که دائما بهم گوشزد می کردند ، تذکر می دانند ، تهدید می کردند و من می خواستم تجربه کنم آنچه را که همه منع می کردند....
روزها و سالها گذشت .... من بازهم دلم لرزید... این بار 26 ساله بودم ..... اما این فکر که اگر دلت لرزید باید تا آخر راه بمانی مثل سالهای گذشته در من پررنگ بود....
مگر می شود با پسری دوست شد ، رفت و آمد داشت ، پارک و کافی شاپ و سینما، ولی با او اذدواج نکرد ... دختر سالم که این طوری زندگی نمی کنه.... باید در خونه بشینه تا بیان ، ببینن ، بپسندن و ببرنش...
می دونستم این اذدواج اشتباهه .... اما .....
نامزدی و جشن و عقد و عروسی و زندگی مشترک.....
شروع شد .... یه دوره جدید از زندگیم شروع شد که فکر می کردم باید خیلی قشنگ باشه اما نبود....
یک کابوس طولانی و دوساله رو شروع کردم و در نهایت برگشتم سر خونه اول...
خانه پدری ....
اما دیگه دختر خونه بابام نبودم.... یه زنه شکست خورده برگشتم....
اما حرفها هنوزم همون حرفاس...
هنوز نمی دونم میشه از حداقل آزادی هام استفاده کنم؟؟؟؟
اصلا آزادی برای من و امثال من یعنی چی ؟؟؟؟
میشه با دوستام یه مسافرت برم؟؟؟!!!
میتونم تا دیروقت بیرون از خونه باشم و با ماشین توی خیابون های شهر بچرخم؟؟؟؟!!!!
پارک ، سینما ، رستوران ، کوه ، دوست های مختلف ....
اینها هنوزم ممنوعن ....
اگرم گاهی آزاد می شن با اکراه و نگاه های سنگینه....
ولی اینها یعنی دروغ پشت دروغ و احساس تلخ عذاب وجدان و گناه که سالهاست با اون روزها و شبها را می گذرونم ...
چه قدر دلم می خواست یه بار کنار ستاره های زندگیم ( مادر و پدرم ) بشینم و راحت باهاشون حرف بزنم ... از دوستام بگم ... همه دوستام ... دختر و پسر .... بهم اعتماد کنن ... بدونن که منم حق دارم دوست داشته باشم و دوستم داشته باشن ، حتی اگر این دوست داشتن به اذدواج نرسه گناه کبیره نیست ... دوست دارم بگم آزادم بزارین تا توی 30 سالگی بتونم بدون احساس ترس و عذاب وجدان از این روزهای آخره جوونی لذت ببرم... به بزرگی خدا قسم که راهی رو کج نمی رم که باعث سرشکستگی شما باشم... فقط من رو از این همه احساس عذاب وجدان نجات بدید ... بگذارید خودم با خودم تنها باشم .... منو با زندگی از دست رفته ام رها کنید .... می خواهم بلند گریه کنم .... بلند بخندم...
براستی آزادی برای زنهای سرزمین من به چه معناست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟